امروزها...
وارد چت روم که شدم اوضاع برام خیلی فرق کرد ، معنی دنیای مجازی رو اون موقع فهمیدم. خیلی هیجان انگیز بود انگار تو یه مهمونی مختلط بود. دو سه روز مکرر می رفتم تا این که یه دختری نوشته بود من تازه کارم راهنمایی م کنید. خواستم بهش کمک کنم، یه جوارایی راهنمایی کردم ولی انگار خودش بلد بود یکم باهاش گپ زدم آشنا که شدیم بهش آدرس وبلاگمو دادم، اونم آدرس وبلاگشو به من داد بعدش توافق کردیم که همدیگه رو لینک کنیم.
یه مدت ارتباطمون فقط نظر دادن تو وبلاگ هامون بود بعد یه مدت من آدرس ایمیلشو از تو پروفایلش برداشتم و بهش یه ایمیل عاشقانه زدم اونم تو یه مدت کوتاه جواب داد. دو سه روز همینطور ایمیل می زدیم. ایمیل آخریش این طور بود:
سلام عزيزم با این که ازت دورم ولی احساس میکنم خیلی بهت نزدیکم می تونم صداتو بشنوم؟
اگه دوس داشتی زنگ بزن این شمارمه ........0936 منم چون یه جورایی بهش وابسته شده بودم شمارشو برداشتم و زنگ زدم ...
- الو سلام
- سلام
یه مکس کوچولو کرد و گفت:
- شما؟
- نشناختی؟
- نه . . باید بشناسم؟!!!
-خوب . . آره
- میگی کی هستی یا نه ؟
- هادی هستم
- اوه. . ببخشید آقا هادی اصلا نشناختم معذرت میخوام
- اشکالی نداره ...
بعد چند بار صحبت فهمیدیم که همشهری هستیم. این موضوع خیلی خوش حالم کرد شاید یکی از آرزو هام همین بود.
پیشنهاد کردم همدیگه رو ببینیم. اونم قبول کرد قرارمون فردا ساعت 11 بود . امشب عجب حالی دارم خوابم نمیاد از بس هیجان زده شدم و بهش فکر میکنم.
صبح که بلند شدم یه استرسی داشتم که تابلوم کرده بود. فکر کنم همه متوجه شدن. وقتی جلو آینه داشتم مو هامو اتو می کردم داداشم دستشو گذاشت رو شونم و گفت: خبریه؟!!! چون باهاش رو در واسی نداشتم گفتم: آره قرار دارم. گفت: نه بابا!!! تو که اهل این حرفا نبودی! گفتم: خوب دیگه...
ساعت رو که نگاه کردم دیدم 10 .ادکلنو برداشتم و چند بار به پیرن و زیر چونم زدم و بهش گفتم برو کنار دیرم شده.از خونه که زدم بیرون کوچه خیابون رو یه جور دیگه می دیدم انگار همشون داشتن بهم لبخند می زند. کنار خیابون که رسیدم، یه آردی سفید نگه داشت. تا حدودی به مسیرم مخورد.سوار شدم.منو تا نصف راه رسوند. پیاده که شدم تا برگشتم یه نگاهی به دور و بر نگاه کنم خیابونا خیلی شلو بود پر از آدمایی بود که انگار اونا هم دارن می رن سر قرارولی یه چیز نظر منو ب خودش جلب کرد. پسرو دختری رو دیدم که داشتن می اومدنن سمت من. پسره سر تا پا سیاه پوشیده بود و پیرنش هم سفید بود،دختره هم یه مانتو ی آبی رنگ پوشیده بود،آبی روشن و یه روسری قرمز سرش داشت. داشتم شک می کردم که نکنه این همون...که یه دفه یادم افتاد که نه؛ چون من بهش گفته بودم رنگ مور علاقه م صورتیه اونم قول داده بود سر قرار روسری صورتی ببنده. وقتی کنارم رسیدن باهم خداحافظی کردن و پسره رفت فکر کنم هم مسیر بودیم. تاکسی که نگه داشت دیدم آره هم مسیریم آخه اونم سوار شد بعد از اونم یه پسری سور شد که قدش بلند بود و یه کاپشن چرمی تنش داشت. حالا ماسه تا عقبیم و دوتا پیر مرد جلو اونا داشتن با هم می گفتن و می خندیدن حالا این دو تا دختر و پسر داشتن یواش یواش با هم پچ پچ می کردن بعد سه چهار دقیقه پسره دست دختر رو گرفت دختره هم داشت بهش لبخند می زد آخرای کارهم شمارشو بهش داد.
جلوی پارک بزرگ که نمیخوام اسمشو بگم رسیدیم که قرارمون هم اینجا بود. پیاده شدم و کت کرمی رنگمو مرتب کردم و رفتم اون طرف خیابون یه گلفروشی پیدا کنم و گل بگیرم از بخت خوبم پیدا کردم و یه رز که روش شبنم های خوش بویی بود گرفتم و اومدم این طرف خیابون تو پارک یکم دورتر چند تا دختر واستاده بودن داشتن با هم صحبت می کردن گفتم بهتره بهش رنگ بزنم گوشی رو از جیبم رد آوردم و بهش زنگ زدم :
- سلام
- سلام
- من اومدم . تو پارکم همین اولاش کنار خیابون
- صبر کن الا خودمو میرسونم اونجا
- مگه کجایی؟
- همین جام الان میرسم
داشتم قدم میزدم که استرسم رفع بشه به ساعت نگاه کردم دیدم یازده و پنج دقیقه است. گوشی رو از جیبم در آوردم و بهش زنگ زدم گفت اگه میتونی بیا کنار حوض من این جا رو نیمکت منتظرتم.
راه افتادم برم کنار حوض به حوض چیزی نمونده بود که باز همون دختره رو دیم که تو تاکسی بود وایسادم نگاهش کنم ببینم اینبار میخواد چیکار کنه...
که دیدم رفت نشست رو نیمکت و یه چیزی از کیفش در آورد ... جلو تر که رفتم دیدم ... اون روسرس صورتی رنگشه که داره میبنده...