بیمار
چند شبی است صدای نعره هایش مانع خوابم میشود
انگار بر او تازیانه میزنند
شب و روز از من سراغ او را می گیرد
جان مرا به لب رسانده , انگار دیوانه شده
دستش را میگیرم میبرم بیرون
زیبایی ها را نشانش میدهم درختان, پرنده ها, آسمان...
چشمش به برگی که از درخت جدا شد افتاد
سخت ناله کرد
گریه ام گرفت
گفتم خدایا دلم بیمار شده, نجاتش بده...

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۵ ساعت 11:55 توسط Hadi
|