بغض
بغض کرده ام صدای خود را نیز نمی شناسم که هر دم صدایت می کند و آهنگی دارد که درد این دل را فزونتر می کند.
و این دل چه طاقت ها که ندارد... آن روز ..یادم می آید چه شوقی داشتم که امروز خواهی آمد .
وای که چقدر خوشحال بودم...
ولی بی خبر از این که دست در دست یکی دیگر خواهی آمد...
آه... از آن موقع این دل نیمه جان شده
حیف...
حیف این چشم که برای تو گریه کرد...
حیف بارانی که بارید...
حیف گل های یاسی که برویم لبخند می زدند تا بفهمم زندگی زیبایی هم دارد
وحیف آن گنجشکی که برای تسکین درد دوریت هر روز می آمدو روی
درخت گیلاس حیات می نشست و برایم می خواند...
حالا من از چشمانم ، از باران، از گل یاس و گنجشک خجالت می کشم که بگویم آن بی وفایی که مدتها انتظارش را می کشیدم جوابم را چنین داد...



