سرد شدی

دیگر مثل قبل نیستی. دیر قرار ملاقات می گذاری!

شاکی ام...

مشکوک می شوم، ناراحت می شوم و آخر سر سیگاری می شوم!

کنار من نشستی حرفی نداری که بزنی. من هم در این فکر که چرا چیزی نمی گویی؟

دقایقی میانمان ساکت بود

ناگه به تقصیر چرب زبانی ات هم شده:

- می خوام بغلت کنم!

قبول می کنم و وقتی سرت را در سینه سردم فشار می دهم.

یکباره ولم می کنی!

ابروانت را بهم نزدیک می کنی!

- سیگار می کشی؟!!!!

ساکت به چشمانت خیره می شوم

کلی سرزنشم می کنی

و تنها جمله من:

- تقصیر خودته!

کیفم را بر می دارم و می روم...